سلام
اينجا براي هميشه تعطيل ميشه... فقط دلم نميخواد كاملا حذفش كنم چون از اين وب خاطره دارم... اينبار برا هميشه ميرم و بايد بگم كه واقعا از اينكه مدتي رو با دوستاي خوبم گذروندم خوشحالم
هر كس ميخواد هنوز با من در ارتباط باشه به اين يكي وبم بياد
www.manmordeham.blogfa.com
اينجا هم ديگه نظر ندين چون ديگه نميام اينجا... اميدوارم همگي موفق باشيد..... براي هميشه حذف شد اين وب......
خدا نگهدار
نویسنده: غـــــــــــزل
ساعت: 21:4
تاریخ: پنجشنبه هجدهم بهمن 1386
وقتي تمركز حواس نداشته باشي همه چي رو قاطي ميكني... اين روزها اينقدر دلم از همتون پره كه ميگم اينجا رو تعطيل كنم واسه هميشه... اينقدر مسائل مختلف رو مخم اثر گذاشته كه همش قاطيم و كاريشم نميشه كرد... تنها دلخوشيه من شما بودين كه ماشالا همتون نيستين... يه نفرتونم كه باشه بازم فرقي نداره... پيش خودم ميگم يعني بي معرفت تر از آدمايي كه ميشناسم هم كسي هست؟ يه علامت سوال بزرگ مياد تو ذهنم... برا يه لحظه ميگم اي كاش هيشكي تو دلم نبود.... اي كاش ميشد تموم كرد همه چي رو... ولي بازم يه چيزي ميگه نه... تنها اميدم شما بودين كه.... مهم نيست... الان ديگه هيچي مهم نيست چون خودمم نميدونم چيكار ميخوام بكنم ... خيلي دير من يادتون افتادم نه؟.................................
نویسنده: غـــــــــــزل
ساعت: 11:48
تاریخ: چهارشنبه هفدهم بهمن 1386
خود رااز ریشه های گیاهی
حلق آویز کردم
چرا که فضا
از اجساد انباشته بود
چرا که زندگی از مرگ سیراب گشته بود
در مقابلم
زیر خاک
هزاران تن دیگر را
که از ریشه ها
حلق آویز شده بودند
نویسنده: غـــــــــــزل
ساعت: 20:56
تاریخ: یکشنبه چهاردهم بهمن 1386
زير بارون افتاده ... يه زن... روي زمين... ميوه هايي كه خريده از توي پلاستيك ريختن بيرون...
مي پرسم : چه خبر شده؟؟
ميگن: يه ماشينه خورده بهش و در رفته
ترسيدم جلو برم
از دور نگاه كردم
انگار تموم كرده بود
سرنوشت تلخي بود
غروب تاريك جاده و بارون شديد
چادرش و ميكشن روش تا يه آمبولانس سر برسه
گفتم:
بيچاره خونوادش
حالا چقدر منتظرن...
دلم گرفت... شايد كه نه ، حتما قبل از اينكه از خونه اش بياد بيرون فكرشو هم نميكرده تا يكي دو ساعته ديگه از اين دنيا ميره
اشك تو چشام جمع شد...
يكي گفت: قسمت بود
توي دلم گفتم: قسمت يعني تموم شدن كسي؟ يعني در رفتنه يه نفر ، بدون اينكه يه جو وجدان داشته باشه؟ ... اگر قسمت اينه پس خاك بر سر ما آدما.........
دوباره نگاهش كردم
چه بي گناه خودشو به آغوش خدا سپرده بود
خدا بيامرزدش
نویسنده: غـــــــــــزل
ساعت: 15:30
تاریخ: شنبه سیزدهم بهمن 1386
من ایستاده بر نیزه پاها و
خورشید ایستاده بر نیزه کوهها
من چرکی بر زمین و
او تاولی بر آسمان
من روئیده برخاک و
او شکفته بر آسمان
من خسته از تکرار فصلها و
او ملول از تکرار قرنها.
من تنها هستم با خاک
او تنهاست با آسمان
و این تنها شباهت ماست
نویسنده: غـــــــــــزل
ساعت: 23:38
تاریخ: پنجشنبه یازدهم بهمن 1386
من به پوچی رسيده ام، اقرار ميکنم
آری درست شنيده ای، تکرار ميکنم.
شعرم شده تجسم سر خوردگی و درد.
از خواندنش همه را بيزار ميکنم.
ديگر اميد و عشقی در کار من نيست.
من هر اميد تازه را انکار ميکنم.
من خسته ام تو کجايی؟برو، نيا،
از من فرار کن به تو اخطار ميکنم.
نویسنده: غـــــــــــزل
ساعت: 14:8
تاریخ: دوشنبه بیست و چهارم دی 1386
سلام
مدتی نبودم
شاید حالم خوب نبوده... یادم نمیاد
سرم درد میکنه
درس دارم... همش درس... تقصیر خودم بود
دیروز کلی برف بارید... این عموی ما هم صاف گذاشت تو برف و بوران نذریشو ادا کنه ... دیشب دعوت بودیم اونجا... به اصرار زیادش بود که رفتیم... ماشین بابا زنجیر چرخ نداشت واسه همین پیاده رفتیم... کلی خودمونو پوشوندیم ... یه سر بالاییه ناجور تو راه بود که کاملا یخ زده بود... منم که دست و پا چلفتی .... نزدیک بود سر و دست و بدنمو داغون کنم... میدونین ؟ من اولین سالیه که جایی زندگی میکنم که برف میاد... واسه همین هنوز عادت ندارم... یه آدم برفیه خوشکل درست کردم که به لطف پای داداش عزیزم الان همش خراب شده... فردا امتحان تاریخ دارم... هنوز 3 درس رو نخوندم
راستی ببخشین اگه کامنتاتونو بی جواب میزارم و میرم... این کارت من هر لحظه امکان داره ته بکشه... ایشالا سر فرصت از خجالتتون در میام
خب برام دعا کنین.... ممنون از لطف بی اندازه ی همگی... دوستون دارم... خیلی زیاد... مراقب خودتون باشین... موفق باشین... فعلا... یا حق
نویسنده: غـــــــــــزل
ساعت: 15:35
تاریخ: دوشنبه هفدهم دی 1386
گاهی وقتا با خودم میگم: خوش به حال خواننده ها... واسه خودشون حال میکنن ها.... همه ی احساساتشونو با صدای بلند داد میزنن... تازه خیلی ها هم عاشق صداشونن... اوه کلی طرفدار... منم گاهی وقتا دلم میخواد بخونم... اما با این صدا؟ آبرو ریزی... افتضاح... آخرش ریز میشه صدام... بدشانس به تمام معنا منم... دیروز داشتم یکی از آهنگای رضا صادقی رو میخوندم... آهنگ وایسا دنیا... داشتم میخوندم که یهو داداشم گفت... بس کن بس کن غزل الان هوا ابری میشه... منم کلی تو ذوقم خورد و گفتم : نه اینکه صدا خودت خیلی خوبه؟ دلتم بخواد... اونم گفت: بشین آشپزیتو بکن حرف زیادی نزن... لجم بالا اومد... چه گرفتاری شدیم ما... نمیتونیم دو کلوم برا تسکین دلمون بخونیم... دیشب کلی مهمون داشتیم... خونه ی عمه و دختر عمه و پسر عمه... جمعا 20 نفری میشدیم... یه ماشالای بلند بگین... خلاصه خیلی وقته به خاطر حساسیت مامان به ادویه ، من مسئول غذا پختنم... وای که چقدر ایراد میگیرن این پسرا... از بس خلن... به من چه اصلا؟ خلاصه عمه کلی از غذام تعریف کرد.. منم کلی شکسته نفسی که نه بابا میدونم زیاد جالب نبود... اینبار همه ی جمع شروع به تعریف کردن... فکر کنم اگه یه ذره بیشتر شکسته نفسی میکردم همسایه ها هم اضافه میشدن به جمع... خلاصه کلی ذوق مرگ شدم... یه نیگا به داداشم کردم و یه چشمک زدم بهش... یعنی من بردم.... الان دارم آهنگای قمشی رو گوش میدم... چقدر که این آهنگا از ته دلش بلند میشن... خوش به حالش... خب من برم دیگه... فقط یه چیزی: برام دعا کنین تو رو خدا... خیلی خرابه وضعیتم... هر کار میکنم فایده نداره... درست بشو نیستم انگار... منم دیگه شورشو در آوردم نه؟؟؟
نویسنده: غـــــــــــزل
ساعت: 11:5
تاریخ: دوشنبه دهم دی 1386
تا حالا شده حس کنین که حوصله ی هیچ کاری رو ندارین؟ حتی یه کوچیک کوچیکش.... مثلا حتی حوصله نداشته باشی یه آب بیاری واسه بزرگترت... سریع عصبی بشی... قاطی کنی... غر بزنی؟ تا حالا شده اونقدر از زور عصبی بودن سرت درد بگیره که چشات دیگه جایی رو نبینه؟ شده شبا از بس فکر کنی احساس خفگی کنی ؟ تا حالا شده اونقدر گریه کنی و هیشکی متوجه نشه؟ تا حالا شده هیشکی رو نداشته باشی واسه درد و دل کردن باهاش؟ شده به هیشکی اعتماد نداشته باشی حتی دورو بریایی که سالهاست باهاشون زندگی کردی؟ تا حالا شده همه هرکاری که میخوان بکنن و تو نتونی و دم نزنی؟ تا حالا شده اونقدر تو سکوت غرق بشی که صدای نفساتو هم نشنوی ؟ من همه ی اینایی رو که گفتم تجربه کردم... تو همه ی این مدتی که نبودم... گریه کردم... عصبی بودم... و میدونستم اگه بیام نت باهاتون برخورد خوبی ندارم... الانم زیاد خوب نیستم... چند شب پیش یکی از دوستام برام مسیج زد... البته خودم که گوشی ندارم شماره ی داداشمو دادم بهش...خلاصه اینکه اون با اینکه مشکلات زیادی داره ولی هنوزم از پا نیفتاده ... خوش به حالش... خوش به حال همه... اصلا خوش به حال اونایی که حتی بدتر از منن ... چون مطمئنا به اندازه ی من ضعیف نیستن... حداقلش اینه که نصف حقشونو میگیرن باقیشم میسپارن دست خدا... ولی من نمیدونم چرا خدا باهام نیس... حالا که اینقدر بهش احتیاج دارم... حالا که از دور و برم پر هراسم و هیچکس و به اندازه ی خدا بزرگ نمیبینم... هیچ کس رو دوس ندارم... اصلا حس دوست داشتن رو هم انگار از دست دادم... دختر عموم نامزد شد و من برا جشنش نرفتم... حالا همه فکر میکنن من حسودم... به خدا نیستم... حسش نبود... حسود بودن تا حسشو نداشتن کلی فرق داره ولی این آدمهای از خدا بی خبر مگر میفهمن ... دیگه هیچی برام مهم نیس... اگه حتی همه ی نگاه ها و حرف ها به طرف من باشه... بزار بگن تا جونشون بالا بیاد... به من چه؟ من دیگه از همه چی بریدم... حتی از خودم... هیچی برام مهم نیست ... فقط دلم میخواد از این حس لعنتی بیام بیرون...
=============================
هميشه به ياد داشته باشید،در ارتفاعي خاص
از زمين ديگر ابري وجود ندارد ،
اگر آسمان زندگي تان ابري است،به اين دليل است
كه روحتان هنوز به اندازه ي كافي اوج نگرفته....
نویسنده: غـــــــــــزل
ساعت: 9:36
تاریخ: جمعه هفتم دی 1386
هيچ حرفي ندارم ... فقط ممنونم از همه... ببخشيد من حالم خوب نبود به خاطر همين نتونستم بيام نت.... دلم برا همتون تنگ شده بود.... ممنون كه نگران حالم بوديد.... من اگر اينجا را نداشتم و دوستاي خوبي مث شما چيكار ميتونستم بكنم؟ فداي همتون.... سعي ميكنم دوباره برگردم.... فقط دعا كنيد بتونم.... چون اصلا اوضاع روحيه خوبي ندارم.... فقط كاش كسي درك كنه منو.... بازم ممنون... ان شالا ميام با يه آپ جديد و دوباره مي مونم با شما.... فعلا باي
نویسنده: غـــــــــــزل
ساعت: 22:59
تاریخ: پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386